سلام .....

************************************
شانه هايش مأمن قلب شکستهام بود. اين را همه ميدانستند که هميشه براي رهايي از
سنگيني حرفهاي نگفته قلبم، شانههايش را با اشک ميشستم. همه ميدانستند که تنفس
من به بازدم او وابسته شده است. اکنون که عازم سفر است انگار ميخواهد دوباره دفتر نقاشي
قلبم، سفيد بماند و بيقراري روزها و انتظار شبها مثل کابوسي مرا اسير خود کند.
ميخواهد برود تا از کوههاي سر به فلک کشيده بيستون، مِهر گياه برايم بياورد و از من
ميخواهد چشم انتظار روزهاي سبز آينده بمانم.
اينطور که او از من فاصله گرفته است، اگر به سپيدي دستانش ايمان نداشتم هرگز لحظهاي را در انتظارش درنگ نميکردم.
همين جا بايد بنشينم تا برگردد. و من ميدانم اگر امروز خسته و تنها در کنار پنجره، به ديوار سرگردانيم تکيه دادهام،
روزي به اسم فردا ميآيد که دوباره شانههايش مأمن دستانم خواهد شد. فردا ميآيد......!!
نظرات ()