عشق در خانه . . . . Love @ Home

شاید دیگه ....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥


comment نظرات ()
نوروز 86 {آخرین نوروزم تو وبلاگ}
نویسنده : حميد - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩

comment نظرات ()
تنها میرم .....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳
تنها ترین تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان
عشق تو خوابی بود و بس
نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم
رنج و عذابی بود و بس
ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد دو چشم سیاهی
قبله گاه من و روی نمازم
تو ای ساغر هستی، به کامم ننشستی

comment نظرات ()
درسی برای زندگی ....::
نویسنده : حميد - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت.

 ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.

پاره آجر به اتومبیل او برخوردكرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدكه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.

 به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.

 پسرك گفت:"

>>>>اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبورمی كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه ....


comment نظرات ()
آخر چه شد ....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن .

شب چهلمین ،خضر (ع) خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر (ع) نبامد.

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.


گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم ،

اما هرگز بلندی رابوی نبردم .زیرا از یاد برده بودم که خودت را به چهلستون دنیا زنجیرکرده ام.



گفتند:دلت پرنیان بهشتی است .خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود . چنین کردم ،بوی نفرت عالم را گرفت .و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم ،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است . به اینجا که می رسم ،نا امید می شوم.آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید :هنوز فرصت هست ،به آسمان نگاه کن . خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است .دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی .فرشته شمعی به من میدهد و می رود. راستی امشب به آسمان نگاه کن ،ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.


comment نظرات ()
دنیا را دار مکافاتی است....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳

دنیا را دار مکافاتی است، که هیچ کس را، مفری نیست

توبه شکستم هر دم، توبه شکن را هم، راهی به هیچ راه نیست

دروغ گفتم، دروغ گفته را راه بر هیچ راه فراری نیست

تهمت زدم، تهمت زده را هم، راهی به جز راه بی راهه، راهی نیست

دلم را فراموش کردم، دل فراموش شده راهم، راهی به راه خدا نیست

خود را فراموش کردم، خود فراموش کرده را هم، راهی به جز به گمراهی، راه نیست

همه چیزم خراب شد و مرا به هیچ کس وهیچ جایی امید نیست..::


comment نظرات ()
عيد سعيد فطر مبارک ....::
نویسنده : حميد - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠


comment نظرات ()
مناجــــــــات .....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸

خداوندا ...

مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .



به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.

 مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا باناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.

 مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد .پیش از اینکه در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.

مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن رانیزهرگز از خاطر نبرد.

انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند. واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشودو مسحور نگردد.

 خدایا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران ....::

*** بچه ها دعا یادتون نره ***


comment نظرات ()
سر نوشت عشق .....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦

در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند صفاتی چون:

دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .

 در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود.

 همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد.

 همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود.

 عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ولی ....



چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد.

به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.

 عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم.

 آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.

هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی. عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .

سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است. عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند ....



comment نظرات ()
ای اشک ....::
نویسنده : حميد - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥

ای اشک مقدس ! سلام خالصانه مرا بپذیر ,

تو ای اشک !

عصاره وجودی , تو آتشفشان قلب سوزانی که می جوشی و می سوزی و در دیدگاه انسان , به عالم وجود قدم می گذاری .

ای  اشک  ! ای انیس شب های تار من !

ای آنکه در اوج صعود به سوی معراج مرا همراهی کردی !

ای آنکه در سخت ترین درد ها و کشنده ترین غم ها , قلب مجروحم را تسکین بخشیده ای !


ای آنکه وجودم را تطهیر کردی و مثل طفلی معصوم از گناهان پاکم نمودی !

ای آنکه مرا ذوب کردی و کیمیا صفت وجود خاکیم را به خدا رساندی !

ای آنکه درد را به لذت مبدل کردی و غم را به عرفان سوق دادی !

ای آنکه مرا سوزاندی و خاکستر وجودم را در کهکشان ها پخش کردی !

ای آنکه مرا نیست کردی ! از خودخواهی و خودبینی نجاتم دادی , مرا به مرحله فنا رساندی که جز خدا نبینم , جز خدا نگویم و جز خدا نخواهم !

....::دوستت دارم اي اشکم ::....


comment نظرات ()
← صفحه بعد